مادربزرگم 

پر کشید 

رفت 

میدونم اونجا خیلی بهتره براش 

خدانگهدار مامانبزرگ عزیزم ....



تاريخ : جمعه ۸ آبان۱۳۹۴ | 2:53 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
 

اوایل پاییز بود  زنداییم رحمت خدا رفت ، خیلی ناگهانی ، نشسته بود چایی بعدازظهرش رو با دایی بخورن ،

هنوز فنجون رو برنداشته ، افتاد و .... رفت 

چند سال پیش ، دو یا سه سال پیش ، ۶ آذر ، پدربزرگم صبح زود چشماش بست برای همیشه و ....رفت

 

الان چند روزه مادربزرگم حالش خیلی بده ،  همه میگن داره میره ، 

نمیگم رفتن بده 

نمیگم مادربزرگم رو خیلی دوست دارم ، آخه اصلا باهاش کنار نمیومدم 

میدونم جای بدی نمیرن ، میدونم مرگ حقه ، فقط اینکه پاییز به تنهایی خیلی غم انگیزه ،

و وقتی رفتن کسی رو به تماشا میشینی دیگه غمش خیلی زیادتر از حد تحمله 

هر چند دست خود آدم که نیست ، وقتی هوا ابری میشه ، هوس پرواز میکنی ،

دروغ نگم ، منم امروز دلم پریدن میخواست 

حالا نه اینکه واسه همیشه ، دلم یه پریدن چند روزه میخواست 

.....



تاريخ : چهارشنبه ۶ آبان۱۳۹۴ | 20:17 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
من زاده تابستانم ، زاده روزهای شرجی ، مرداد به دنیا آمدم ، اما دلم میخواهد در پاییز بمیرم .

حرف ناامیدی نیست ، 

هوای پاییزی برای پر کشیدن عالیست ، دلم میخواد عصر یه روز پاییزی ، وقتی هوا ابریه و داره بارون میباره ، نه بارون نم نم ، نه ،  وقتی داره بارون تند تند میباره ، وقتی یه رعد و برق  درست حسابی میزنه ، آخرین نفسم رو بکشم ،  دلم نمیخواد یه پیرزنه چاق و غرغرو شده باشم که همه با شندین خبر مرگم ، بگن آخیییییش بلاخره مرد ، دلم نمیخواد یه پیرزنه از کار افتاده شده باشم ، جوری که انقدر بچه ها و نوه هام اذیت کرده باشم ، که دیگه  خسته باشن و وقتی مردم بگن بلاخره رفت راحت شدیم ، دلم نمیخواد ، تو میانسالی بمیرم ، دوست دارم اگه بچه ای داشتم ،  رفته باشه دانشگاه ، ازدواج هم کرده باشه ، که وقتی من مردم ، کسی رو داشته باشه که غمش رو باهاش شریک بشه ، کسی که بتونه بهش تکیه کنه ، بزرگترین خواسته م و مهمترینش اینکه قبل از همسرم بمیرم ، اصلا دوست دارم تو آغوش همسرم بمیرم ، عصر یه روز پاییزی تو تختخواب وقتی دارم به صدای بارون گوش میکنم ،  پرواز کنم و برگردم همونجایی که ازش اومدم . 



تاريخ : چهارشنبه ۶ آبان۱۳۹۴ | 20:5 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد 

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 


..................................................

یکی از قشنگترین حرفهایی که میشه به انسانی  گفت :

 اینکه بهش بگید  وقتی کنارتم احساس آرامش میکنم یا اینکه وقتی کنارت بودم خیلی بهم خوش گذشت 

یه حس خیلی خیلی خوبی به طرفتون میده 

آدمای دور و برمون اینروزا همش از واژه های منفی استفاده میکنن 

تا میبیننت : وای چاق شدی وای پوستت خراب شده وای اینجور شدی وای اونجور شدی 

پلییییییز کمی کلمات مثبت بکار ببرید 

مثلا وقتی دوستتون رو میبینید ، روز بعدش یا شبش بهش پیام بدین : که خیلی خوشحال شدم دیدمت 

البته این رفتارا تو ایران خیلی عجیبه :/ هنوز



تاريخ : پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ | 18:33 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
      از

       زلزله

       و

        عشق

         خبر

          کس

           ندهد

            آن

             لحظه

              خبر

              شوی

               که

                ویران

                 شده ای

 

 

                   شفیعی کدکنی



تاريخ : سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ | 9:48 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |

اگر خود را کسی بپنداری، راه را گم می کنی.

ولی اگر خود را هیچ بپنداری، به مقصد می رسی.


"اوشو"



تاريخ : دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ | 18:56 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
زندگی فردا نيست،

زندگی امروز است،

زندگی قصه عشق است و اميد،

صحنه ی غمها نيست.

به چه می انديشی؟

نگرانی بیجاست،

عشق اينجا و تو اینجا و خدا هم اينجاست،

پای در راه گذار،

راهها منتظرند،

تا تو هر جا كه بخواهی برسی،

پس رها باش و رها،

تا نماند قفسی ...



تاريخ : دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ | 18:53 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
 

تو از انواع قضاوت هاي مردم رنج مي بري و همان قضاوت ها را نثار ديگران مي كني.

و اين بازي ابعادي نامتناسب پيدا كرده است: تمامي بشريت از آن در رنج است.

اگر مي خواهي از آن خلاص شوي، نخستين چيز اين است: خودت را داوري نكن. 

نقص هايت را، شكست هايت را و نقاط ضعف خودت را متواضعانه بپذير.

نيازي نيست كه طور ديگري وانمود كني.

فقط خودت باش: "

من چنينم: پر از ترس. نمي توانم شب تاريك بيرون بيايم، نمي توانم به جنگلي انبوه بروم."

چه اشكالي در اين وجود دارد؟ ،

فقط انساني است.

وقتي كه خودت را پذيرفتي، قادر خواهي بود تا ديگران را بپذيري،

زيرا بينشي روشن داري كه آنان نيز از همان بيماري در رنج هستند.

و اين پذيرش تو به آنان نيز كمك مي كند تا خودشان را بپذيرند.

مي توانيم تمام اين روند را معكوس كنيم: خودت را بپذير. اين تو را قادر مي سازد تا ديگران را بپذيري.

و چون كسي آنان را پذيرفته، آنان براي نخستين بار زيبايي پذيرفتن را ياد مي گيرند ،

چه آرامشي دست مي دهد ، و آنوقت آنان نيز ديگران را پذيرا مي شوند.

اگر تمام بشريت به نقطه اي برسد كه در آن، هركس خودش را چنان كه هست بپذيرد،

تقريباً نوددرصد از مصيبت ها ازبين خواهند رفت ، زيرا كه پايه اي ندارند ،

و قلب ها به خودي خود باز مي شوند و عشق شما جاري خواهد شد.

 



تاريخ : دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ | 18:50 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |

اگر جدي هستي،

بیمار هستی

و من گمان نمي كنم كه جهان هستي بخواهد تو جدي باشي.

من يك درخت جدي نديده ام.

يك پرنده ي جدي نديده ام.

يك طلوع جدي نديده ام.

يك شب پرستاره ي جدي نديده ام.

به نظر مي رسد كه اين ها هركدام به روش خودشان درحال خنديدن هستند.

 

اوشو

 

..................................................

:D منو میگه ها ... شدیدا جدی هستم 



تاريخ : دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ | 18:42 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
مردم موهاي صاف شان را فر ميزنند

و آنها كه موي فرفري دارند موي شان را صاف ميكنند


عده اي جلاي وطن كرده به خارج ميروند

وآنها كه خارج هستند و نميتوانند باز گردنند

براي وطن دلشان لك زده و ترانه ها مي سُرايند

 

مجردها میخواهند ازدواج کنند

متاهل ها میخواهند طلاق بگیرند

 

عده اي با قرص و دارو از بارداري جلوگيري ميكنن

و عده اي ديگربا دارو ودرمان بدنبال فرزند دار شــــدن هستند


لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ كمي چاق بشوند

وچاقها با مصرف قرص و دارو هر روز سعي در لاغر نموند خود دارند

و همواره حسرت لاغري را با خود يدك ميكشند


شاغلان از شغلشان مینالند

بیکارها دنبال شغلند


فقرا حسرت ثروتمندان را میخورند

ثروتمندان از دغدغه ي نداشتن صفا و خون گرميِ فقرا مینالند


افراد مشهور از چشم مردم قایم میشوند

مردم عادی میخواهند مشهور شوند


سیاه پوستان دوست دارند سفید پوست شوند

سفید پوستان خود را برنزه میکنند


هیچ کس نمیداند تنها فرمول خوشحالی این است :

"قدر داشته هایت را بدان و از آنها لذت ببر"


قانون های ذهنی می گویند خوشبختی یعنی"رضایت"

مهم نیست چه داشته باشید یا چقدر داشته باشید

مهم این است که از آن چه که دارید

راضی باشید آن هنگام خوشبخت هستید



تاريخ : دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ | 18:38 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
بنويسيد به ديوار سکوت ، عشق سرمايه ي هر انسان است ؛


بنشانيد به لب ، حرف قشنگ ، حرف بد وسوسه ي شيطان است ؛


و بدانيد که فردا دير است ؛


و اگر غصه بيايد امروز ، تا هميشه دلتان درگير است ؛


پس بسازيد رهي را که کنون ، تا ابد سوي صداقت برود ،


و بکاريد به هر خانه گلي ، که فقط بوي محبت بدهد…



تاريخ : دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ | 18:32 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |

توت فرنگی رو خیلی دوست داشتم.

برای همین یه شب،توت فرنگی هامو با خودم بردم تو تخت خوابم که پیش خودم بخوابه!

اما صبح که بیدار شدم دیدم همه ی توت فرنگی هام له شدن...

اون وقت فهمیدم کسی رو که دوسش دارم نباید ببرم تو تخت خوابم،چون خراب میشه!

وقتی مدرسه میرفتم یه آبرنگ داشتم که خیلییی دوسش داشتم

و به همه ی همکلاسیامم نشونش میدادم.اما یه روز دیدم که تو کیفم نیست

و هیچ وقتم معلوم نشد که کی اونو برداشته.

اونوقت بود که فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید به کسی نشون بدمچون ممکنه ازم بدزدنش!

وقتی یه نفر رو دوس داشتم همیشه بهش میگفتم دوسش دارم و بخاطر اون هرکاری می کردم

اما وقتی دیدم داره ازم دور میشه فهمیدم دیگه نباید بهش بگم دوسش دارم

وگرنه از دست میدمش!

برای همین دیگه نگفتم دوسش دارم،

دیگه آزاد گذاشتمش،

تو دستم نگرفتمش که بیفته بشکنه،

به کسی نشونش ندادم که ازم بدزدنش،

نگران از دست دادنش نشدم که از دستم بره!

اما یه روز که برگشتم بهش نیگا کردم دیدم سرش با کسای دیگه گرم شده و منو فراموش کرده...

 

هیچ وقت نفهمیدم اونی که دوسش دارم رو چه جوری نگه دارم...

 

 

(حسین پناهی)



تاريخ : دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ | 12:13 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
روزی یکی از زرنگترین شاگردان شیوانا از او پرسید :

استاد چگونه می توان به مقامی رسید که هر چه را می خواهیم بتوانیم به دست آوریم؟

شیوانا گفت بعدا جواب را خواهد داد .

اما همان روز از همه شاگردان خواست تا هر کدام در جلسه بعد با خو د سیبی به همراه بیاورند.

جلسه بعد از آنها خواست مقابل دیوار بنشینند وسیب را روی چهار پایه ای بگذارند

وآن قدر به سیب زل بزنند که وقتی چشمانشان را بستند بتوانند پشت پلک بسته

عین واقعی سیب را دقیق روشن و واضح ببینند.برای اینکه شاگردان به این مرحله برسند

روزها طول کشید سر انجام پس از دو هفته همه شاگردان ادعا کردند که می توانند

با چشم بسته سیب خودشان را به طورواضح روشن شفاف ودقیق ببینند.

در واقع در طول دو هفته آنچنان در سیب خود غرق شده بودند که می توانستند آن را در ذهن خود ببینند.

شیوانا از شاگردان خواست تا چشمان خود را ببندند و سیب درون ذهن خود را بچرخانند

و به آن گازی بزنند ومزه آن را بچشند و به خاطر بسپارند

دوهفته بعد همه گفتندکه قادرند سیب ذهنی خود را ببینند بوی عطرومزه آن را حس کنندوحتی گاز بزنند.

جلسه بعد شیوانا با اشاره به شاگرد زرنگ کلاس گفت این دوست ما پرسید چگونه می توان

هر چه که در دل داریم را به دست بیاوریم و من اکنون با توجه به این تجربه میتوانم بگویم که

باید تلاش کنید که بتوانید در ذهن خود چیزی را که میخواهید واقعی و شفاف وروشن ببینید

دور آن بچرخید و بودن آن را حس کنید وبویش را استشمام کنید ومزه اش را بچشید

وخلاصه در درون به آن برسید.به محض اینکه این اتفاق بیافتد ،در بیرون وجودتان در اختیارتان قرار میگیرد.

راز کاینات همین است!

شفاف واضح و روشن بگو آنچه را که میخواهی چگونه میبینی؟

اگر تصویر چیزی که میخواهی برای خودت نیزگنگ و مبهم باشد

چگونه میتوانی از کاینات انتظار داشته باشی که آن را برایت فراهم سازد؟

 



تاريخ : یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ | 19:55 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |

من بی تو


شعر خواهم نوشت


تو بی من


چه خواهی کرد ؟


اصلا

یادت هست

که نیستم.....



تاريخ : پنجشنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۲ | 21:47 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |

 

چهره خورشيد شهرما


دريغا سخت تاريك است



تاريخ : جمعه ۴ بهمن۱۳۹۲ | 12:53 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺩﻩﺍﯼ، ﺑﻴﺎ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺮ،

ﻭ ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺪﻩﺍﯼ ﻫﻨﻮﺯ،

ﻻﺍﻗﻞ ﺧﻄﯽ، ﺧﺒﺮﯼ، ﺧﻮﺍﺑﯽ، ﺧﻴﺎﻟﯽ ... ﺑﯽﺍﻧﺼﺎﻑ !


ﺳﯿﺪ ﻋﻠﯽ ﺻﺎﻟﺤﯽ


برچسب‌ها: شعر, سیدعلی صالحی

تاريخ : پنجشنبه ۲۶ دی۱۳۹۲ | 0:43 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |


گر ز آزردن من، هست غرض مُردن من

مــُردم، آزار مکــــش از پـــی آزردن من



 (وحشی بافقی)


برچسب‌ها: وحشی بافقی, شعر

تاريخ : شنبه ۱۴ دی۱۳۹۲ | 8:52 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |


              مکن حجاب وجودت لباس دیبا را   

که نیست حاجت دیبا وجود زیبا را


تاريخ : پنجشنبه ۱۲ دی۱۳۹۲ | 14:6 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. 
روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. 
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، 
زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد،
 روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

زندگی هم همینطور است. 
وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم،
آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. 
قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم 
و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، 
در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

برچسب‌ها: انرژی مثبت

تاريخ : جمعه ۶ دی۱۳۹۲ | 17:28 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |
اگه تو هم افکاری تو ذهنت داری که مزاحمن ،

همش سراغت میان و نمی ذارن مثبت باشی 

و باعث می شن واسه نرسیدن به آرزوهات، بهونه داشته باشی ...


یعنی به منفی بودن معتاد شدی !!! 

عادت کردی ... 

عین هر ماده مخدر دیگه ای !!! 

برای ترکش هم سختی و اهتمام لازمه !!!

خودت کمک خودت کن !!!

خودت خودت رو مثبت کن !!!

عمدا شاد باش و عمدا جلوی افکار منفی ات رو بگیر...


عزیزم این افکار علاوه بر اینکه اوقاتت رو تلخ می کنن ، 

مانع رسیدن به آرزوهات می شن ،

بعد از مدتی از لحاظ زیستی هم بدنت رو دچار مشکل می کنن ...


حالا اگه تصمیم داری از دستشون خلاص شی ازت می خوام از امروز کنترلشون کنی ....

نه که باهاشون بجنگی فقط جدی شون نگیر ...

حتما به مدت ۳ هفته سرگرمی و دغدغه واسه خودت ایجاد کن !

اصلا ذهنتو به حال خودش نذار!!!


سودوکو یا جدول حل کن ،

 نقاشی کن ، ورزش کن ، 

کارایی انجام بده که ذهنتو درگیر کنه ، 

یا به قدری از بدنت کار بکشه که فرصت فکر کردن به ذهنت نده !!!


اگه عادت داری موقع انجام یک کار به چیز دیگه ای فکر کنی ، یک کار دیگه رو همراهش انجام بده ... 

مثال ساده ... 

اگه حمام میکنی و به مشکلات فکر می کنی ، موقع حمام آواز بخون ... یا سعی کن یه شعر حفظ کنی 


اگه عادت داری تو جامعه غرغر کنی و بدی آدما رو ببینی .. 

سعی کن حواستو به چیزای دیگه ای پرت کنی ... 

مثلا آدمایی که رنگ مورد علاقتو پوشیدن رو بشمری ، یا ماشینای مورد علاقتو ... 


لزوما نباید کار مفیدی انجام بدی همین که ذهنت منفی نشه معجزست !!!


در این حین می دونی چی می شه؟؟

یه سری شبکه افکار منفی توی ذهنت ارتباطشون رو با هم تقویت نکردن ... 

ظرف این مدت ارتباطشون با هم سست می شه و عملا دیگه ارتباطی با هم نخواهند داشت ..


میدونی دقیقا یعنی چی؟؟

مثل بزرگترین مشکلت تو سن ۱۴ سالگیت، که الان یادش می افتی و خندت می گیره، واست بی اهمیت و خنده دار می شن !!!


یه راحتی آخرین مانع رسیدن به خواسته هات از بین می ره 

و تو

به هر چیز که می خوای میرسی 


برچسب‌ها: انرژی مثبت

تاريخ : جمعه ۶ دی۱۳۹۲ | 17:16 | نویسنده : ᙢѺᘉᗩ |