آه و دم
آه از دمی كه اين همه ساعت طول می كشد
نگارش در تاريخ پنجشنبه 30 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد 

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 


..................................................

یکی از قشنگترین حرفهایی که میشه به انسانی  گفت :

 اینکه بهش بگید  وقتی کنارتم احساس آرامش میکنم یا اینکه وقتی کنارت بودم خیلی بهم خوش گذشت 

یه حس خیلی خیلی خوبی به طرفتون میده 

آدمای دور و برمون اینروزا همش از واژه های منفی استفاده میکنن 

تا میبیننت : وای چاق شدی وای پوستت خراب شده وای اینجور شدی وای اونجور شدی 

پلییییییز کمی کلمات مثبت بکار ببرید 

مثلا وقتی دوستتون رو میبینید ، روز بعدش یا شبش بهش پیام بدین : که خیلی خوشحال شدم دیدمت 

البته این رفتارا تو ایران خیلی عجیبه :/ هنوز

نگارش در تاريخ سه شنبه 28 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
      از

       زلزله

       و

        عشق

         خبر

          کس

           ندهد

            آن

             لحظه

              خبر

              شوی

               که

                ویران

                 شده ای

 

 

                   شفیعی کدکنی


برچسب‌ها: زلزله, عشق, خبر
نگارش در تاريخ دوشنبه 27 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ

اگر خود را کسی بپنداری، راه را گم می کنی.

ولی اگر خود را هیچ بپنداری، به مقصد می رسی.


"اوشو"

نگارش در تاريخ دوشنبه 27 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
زندگی فردا نيست،

زندگی امروز است،

زندگی قصه عشق است و اميد،

صحنه ی غمها نيست.

به چه می انديشی؟

نگرانی بیجاست،

عشق اينجا و تو اینجا و خدا هم اينجاست،

پای در راه گذار،

راهها منتظرند،

تا تو هر جا كه بخواهی برسی،

پس رها باش و رها،

تا نماند قفسی ...

نگارش در تاريخ دوشنبه 27 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
 

تو از انواع قضاوت هاي مردم رنج مي بري و همان قضاوت ها را نثار ديگران مي كني.

و اين بازي ابعادي نامتناسب پيدا كرده است: تمامي بشريت از آن در رنج است.

اگر مي خواهي از آن خلاص شوي، نخستين چيز اين است: خودت را داوري نكن. 

نقص هايت را، شكست هايت را و نقاط ضعف خودت را متواضعانه بپذير.

نيازي نيست كه طور ديگري وانمود كني.

فقط خودت باش: "

من چنينم: پر از ترس. نمي توانم شب تاريك بيرون بيايم، نمي توانم به جنگلي انبوه بروم."

چه اشكالي در اين وجود دارد؟ ،

فقط انساني است.

وقتي كه خودت را پذيرفتي، قادر خواهي بود تا ديگران را بپذيري،

زيرا بينشي روشن داري كه آنان نيز از همان بيماري در رنج هستند.

و اين پذيرش تو به آنان نيز كمك مي كند تا خودشان را بپذيرند.

مي توانيم تمام اين روند را معكوس كنيم: خودت را بپذير. اين تو را قادر مي سازد تا ديگران را بپذيري.

و چون كسي آنان را پذيرفته، آنان براي نخستين بار زيبايي پذيرفتن را ياد مي گيرند ،

چه آرامشي دست مي دهد ، و آنوقت آنان نيز ديگران را پذيرا مي شوند.

اگر تمام بشريت به نقطه اي برسد كه در آن، هركس خودش را چنان كه هست بپذيرد،

تقريباً نوددرصد از مصيبت ها ازبين خواهند رفت ، زيرا كه پايه اي ندارند ،

و قلب ها به خودي خود باز مي شوند و عشق شما جاري خواهد شد.

 

نگارش در تاريخ دوشنبه 27 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ

اگر جدي هستي،

بیمار هستی

و من گمان نمي كنم كه جهان هستي بخواهد تو جدي باشي.

من يك درخت جدي نديده ام.

يك پرنده ي جدي نديده ام.

يك طلوع جدي نديده ام.

يك شب پرستاره ي جدي نديده ام.

به نظر مي رسد كه اين ها هركدام به روش خودشان درحال خنديدن هستند.

 

اوشو

 

..................................................

:D منو میگه ها ... شدیدا جدی هستم 

نگارش در تاريخ دوشنبه 27 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
مردم موهاي صاف شان را فر ميزنند

و آنها كه موي فرفري دارند موي شان را صاف ميكنند


عده اي جلاي وطن كرده به خارج ميروند

وآنها كه خارج هستند و نميتوانند باز گردنند

براي وطن دلشان لك زده و ترانه ها مي سُرايند

 

مجردها میخواهند ازدواج کنند

متاهل ها میخواهند طلاق بگیرند

 

عده اي با قرص و دارو از بارداري جلوگيري ميكنن

و عده اي ديگربا دارو ودرمان بدنبال فرزند دار شــــدن هستند


لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ كمي چاق بشوند

وچاقها با مصرف قرص و دارو هر روز سعي در لاغر نموند خود دارند

و همواره حسرت لاغري را با خود يدك ميكشند


شاغلان از شغلشان مینالند

بیکارها دنبال شغلند


فقرا حسرت ثروتمندان را میخورند

ثروتمندان از دغدغه ي نداشتن صفا و خون گرميِ فقرا مینالند


افراد مشهور از چشم مردم قایم میشوند

مردم عادی میخواهند مشهور شوند


سیاه پوستان دوست دارند سفید پوست شوند

سفید پوستان خود را برنزه میکنند


هیچ کس نمیداند تنها فرمول خوشحالی این است :

"قدر داشته هایت را بدان و از آنها لذت ببر"


قانون های ذهنی می گویند خوشبختی یعنی"رضایت"

مهم نیست چه داشته باشید یا چقدر داشته باشید

مهم این است که از آن چه که دارید

راضی باشید آن هنگام خوشبخت هستید

نگارش در تاريخ دوشنبه 27 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
بنويسيد به ديوار سکوت ، عشق سرمايه ي هر انسان است ؛


بنشانيد به لب ، حرف قشنگ ، حرف بد وسوسه ي شيطان است ؛


و بدانيد که فردا دير است ؛


و اگر غصه بيايد امروز ، تا هميشه دلتان درگير است ؛


پس بسازيد رهي را که کنون ، تا ابد سوي صداقت برود ،


و بکاريد به هر خانه گلي ، که فقط بوي محبت بدهد…

نگارش در تاريخ دوشنبه 27 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ

توت فرنگی رو خیلی دوست داشتم.

برای همین یه شب،توت فرنگی هامو با خودم بردم تو تخت خوابم که پیش خودم بخوابه!

اما صبح که بیدار شدم دیدم همه ی توت فرنگی هام له شدن...

اون وقت فهمیدم کسی رو که دوسش دارم نباید ببرم تو تخت خوابم،چون خراب میشه!

وقتی مدرسه میرفتم یه آبرنگ داشتم که خیلییی دوسش داشتم

و به همه ی همکلاسیامم نشونش میدادم.اما یه روز دیدم که تو کیفم نیست

و هیچ وقتم معلوم نشد که کی اونو برداشته.

اونوقت بود که فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید به کسی نشون بدمچون ممکنه ازم بدزدنش!

وقتی یه نفر رو دوس داشتم همیشه بهش میگفتم دوسش دارم و بخاطر اون هرکاری می کردم

اما وقتی دیدم داره ازم دور میشه فهمیدم دیگه نباید بهش بگم دوسش دارم

وگرنه از دست میدمش!

برای همین دیگه نگفتم دوسش دارم،

دیگه آزاد گذاشتمش،

تو دستم نگرفتمش که بیفته بشکنه،

به کسی نشونش ندادم که ازم بدزدنش،

نگران از دست دادنش نشدم که از دستم بره!

اما یه روز که برگشتم بهش نیگا کردم دیدم سرش با کسای دیگه گرم شده و منو فراموش کرده...

 

هیچ وقت نفهمیدم اونی که دوسش دارم رو چه جوری نگه دارم...

 

 

(حسین پناهی)


برچسب‌ها: کسی که دوستش دارم جحوری نگه دارم
نگارش در تاريخ یکشنبه 19 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
روزی یکی از زرنگترین شاگردان شیوانا از او پرسید :

استاد چگونه می توان به مقامی رسید که هر چه را می خواهیم بتوانیم به دست آوریم؟

شیوانا گفت بعدا جواب را خواهد داد .

اما همان روز از همه شاگردان خواست تا هر کدام در جلسه بعد با خو د سیبی به همراه بیاورند.

جلسه بعد از آنها خواست مقابل دیوار بنشینند وسیب را روی چهار پایه ای بگذارند

وآن قدر به سیب زل بزنند که وقتی چشمانشان را بستند بتوانند پشت پلک بسته

عین واقعی سیب را دقیق روشن و واضح ببینند.برای اینکه شاگردان به این مرحله برسند

روزها طول کشید سر انجام پس از دو هفته همه شاگردان ادعا کردند که می توانند

با چشم بسته سیب خودشان را به طورواضح روشن شفاف ودقیق ببینند.

در واقع در طول دو هفته آنچنان در سیب خود غرق شده بودند که می توانستند آن را در ذهن خود ببینند.

شیوانا از شاگردان خواست تا چشمان خود را ببندند و سیب درون ذهن خود را بچرخانند

و به آن گازی بزنند ومزه آن را بچشند و به خاطر بسپارند

دوهفته بعد همه گفتندکه قادرند سیب ذهنی خود را ببینند بوی عطرومزه آن را حس کنندوحتی گاز بزنند.

جلسه بعد شیوانا با اشاره به شاگرد زرنگ کلاس گفت این دوست ما پرسید چگونه می توان

هر چه که در دل داریم را به دست بیاوریم و من اکنون با توجه به این تجربه میتوانم بگویم که

باید تلاش کنید که بتوانید در ذهن خود چیزی را که میخواهید واقعی و شفاف وروشن ببینید

دور آن بچرخید و بودن آن را حس کنید وبویش را استشمام کنید ومزه اش را بچشید

وخلاصه در درون به آن برسید.به محض اینکه این اتفاق بیافتد ،در بیرون وجودتان در اختیارتان قرار میگیرد.

راز کاینات همین است!

شفاف واضح و روشن بگو آنچه را که میخواهی چگونه میبینی؟

اگر تصویر چیزی که میخواهی برای خودت نیزگنگ و مبهم باشد

چگونه میتوانی از کاینات انتظار داشته باشی که آن را برایت فراهم سازد؟

 

نگارش در تاريخ یکشنبه 19 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
انسان فقط در قبالِ گفته هایش مسئول نیست


بلکه در قبالِ ناگفته هایش هم مسئول است!

 


- عزیز نسین

نگارش در تاريخ یکشنبه 19 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
در زندگی لحظاتی هست که خیلی خوب است

نه تنها روح آدم را در انزوا نمی‌خورد و نمی‌خراشد، بلکه خیلی هم خوب است.

این لحظات بسیار خطرناک هستند، زیرا شما را از غم‌ها جدا می‌کند،

گول می‌زند و دوباره به آن‌ها پرت می‌کند. این پرتاب از قبلی هم دردناک تر است

و مثل این است که به یک محکوم بگویند تو آزادی و چند دقیقه بعد، تیرباران‌اش کنند.


- محمدرضا زمانی

نگارش در تاريخ دوشنبه 13 بهمن1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
کلی نوشتم پاک شد 

 

خلاصه ی نوشته ها : 

 

                                            مرگ پایان خوش زندگی آدمیست 

 

کاش آدمی یه دکمه خاموش داشت ، خدا بهش میگفت بنده من ، هر وقت دیدی دیگه توان

ادامه نداری ، این دکمه رو بزن ، بیا پیش خودم 

من الان آمادگی کامل دارم ، دکمه رو فشار بدم و برم 

یکی چند روز پیشا بهم میگفت : هی پول در بیار خوشتیپ کن برو بیرون از زندگی لذت ببر 

در جواب هیچی نگفتم ، تو دلم بهش گفتم چه خوبه که از این چیزا لذت میبری 

قبلنها ، از آرایش کردن ، رژ قرمز ، لاک قرمز زدن لذت میبردم

قبلا از زندگی کردن لذت میبردم ، الان دلم میخواد برم زیرزمین خونه 

یه پتو و با یه بالش ببرم ، بگیرم بخوابم ،تا زمانی که یکی بیاد بگه : هی تمام شد

وقت برگشته 

..................................................................................................................

آدمی هیچ وقت از هیچی راضی نمیشه 

همیشه وقتی به رویاهاش میرسه ، همون رویاها براش میشه عادت 

امروز دلیلم رو برای بودن گم کردم ، الان بین بودن و نبودن گم شدم

شاید بقیه فکر کنن هستم ، ولی خودم میدونم آروم آروم دارم نیست میشم

مسئله فقط زمانه ، یروزی همه چی رو رها میکنم و میرم یه گوشه میگیرم میخوابم 

برای همیشه 

نگارش در تاريخ جمعه 2 آبان1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
ﺩﻝ ﻣﻦ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﮐﻦ
ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻥ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ...

ﮐﻢ ﺑﮑﻦ ﺍﻳﻦ ﮔﻠﻪ

ﻓﺮﻳـﺎﺩ ﺯﺩﻥ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ...

ﺑﻴـﻦ ﺍﻳﻦ ﻗـﻮﻡ ﮐﻪ ﻫـﺮ ﮐـﺎﺭ ﺛﻮﺍﺑﻲﺳﺖ ﮐﺒﺎﺏ،

ﺩﻝ ﺩﻟﺴﻮﺧﺘـﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺯﺩﻥ ﻣﻤﻨـﻮﻉ ﺍﺳﺖ ...

ﺗﻴﺸﻪ ﺑﺮ ﺭﻳﺸﻪ ﻓﺮﻫـﺎﺩ ﺯﺩﻥ ﺷﻴـﺮﻳﻦ ﺍﺳـﺖ،

ﺣـﺮﻓﻲ ﺍﺯ ﭘﻴﺸﻪ ﻓﺮﻫـﺎﺩ ﺯﺩﻥ ﻣﻤﻨـﻮﻉ ﺍﺳﺖ ...

ﺷﺎﺩﻱ ﺍﺯ ﻣﻨﻈــﺮ ﺍﻳﻦ ﻗﻮﻡ ﮔﻨﺎﻫﻲﺳﺖ ﺑﺰﺭﮒ،

ﺑـﺰﻥ ﺁﻫﻨﮓ ...ﻭﻟﻲ ﺷـــﺎﺩ ﺯﺩﻥ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ!

 

نگارش در تاريخ جمعه 2 آبان1393 توسط ᙢѺᘉᗩ

ماهرویا روی پنهان می کنی

دل ببردی غارت جان می کنی


از غم اندوه ما باکیت نیست

هرچه خوش می آیدت آن می کنی

نگارش در تاريخ دوشنبه 28 مهر1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
“دیگر به راستی می دانستم درد یعنی چه.

درد به معنای کتک خوردن تا حد بیهوشی نبود.

بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن آن نبود.

درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد

بدون آنکه بتواند رازش را برای کسی تعریف کند.،

دردی که انسان را بدون قدرت دست و سر باقی می گذارد

و انسان حتی یارای آن را ندارد که سرش را روی بالشت حرکت دهد. ”

 


―José Mauro de Vasconcelos, O Meu Pé de Laranja Lima

نگارش در تاريخ دوشنبه 28 مهر1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
“باید خودم را ببرم خانه

باید ببرم صورتش را بشویم

ببرم دراز بکشد

دل‌داری‌اش بدهم، که فکر نکند

بگویم که می‌گذرد، که غصه نخورد

باید خودم را ببرم بخوابد

«من» خسته است”


 علیرضا روشن

نگارش در تاريخ دوشنبه 28 مهر1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
و امان از این بوی پاییزی و آسمان ابری

که آدم نه خودش میداند دردش چیست

و نه هیچ کس دیگر

فقط میداند که هرچه هوا ابری ترمیشود

دلش بی قرار تر میشود


نگارش در تاريخ دوشنبه 28 مهر1393 توسط ᙢѺᘉᗩ
سلام 
صبح همه بخیر 
امروز 28 مهر سال 1393 
ساعت 10:11 صبح 
یه شروع خیلی بد ،
انتظاراتی که ما از آدما داریم ، با اون رفتاری که ازشون میبینیم خیلی تفاوت داره 
اینکه انتظار داشته باشی که کسی دوستت داشته باشه و بهت ابراز علاقه کنه ولی اون رفتاری که ازش میبینی صرفا رفتاری برای سرگرم شدن خودش هست  و بس یا بدتر از اون اینکه ندونی هدفش از رابطه با تو چی هست 
همه ی اینا خیلی بده و غم انگیزه 
یا اینکه نیاز به کمک داشته باشی واسه انجام کاری بعد کسی که میتونه کمکت کنه هی بهت بگه کارم زیاده بعد مثلا ببینی یه عصر با دوستاش رفته بیرون  در حالی که میدونه کار تو لنگه خودشه 
یا حتی اطرافیانی که همیشه ازت طلب دارن ، و انگار ارث باباشون رو خوردی و وقتی کاری برات انجام میدن انگار تا ابد باید ازشون سپاسگذار باشی 
اوف 
زندگی اصلا اونی که انتظار داشتم نبود :( 
الان در آستانه 30 سالگی مجرد و بیکار و بی پولم 
حتی اون چیزی که دنبالش بودم یعنی معنویات و اینا ، انگار عقب گرد زدم تو راه و هیچ پیشرفتی به جلو نداشتم 

خسته م خیلی خیلی خسته 

نگارش در تاريخ پنجشنبه 24 مهر1393 توسط ᙢѺᘉᗩ

سلام 

مدت زمان خیلی زیادیه که چیزی ننوشتم ،  انقدر  درگیر فراز و نشیب های زندگی بودم


که حالی واسه نوشتن و مطلب گذاشتن واسم نمونده بود ،


چند روز پیش یکی از دوستهای قدیمی رو دیدم که آشنای اون منای قدیمی بود ،

منایی که حالا نیست 


میگفت : شما که قرار بود کتابفروشی بزنی !

یک لحظه جا خوردم که من!!!!!! کتابفروشی !!!!!! 


یادم اومد و گفتم توش نون نداره ،

بعد یادم اومد که داشتن کتابفروشی رویای منای قدیم بوده 


رویایی که الان نیست و حتی فراموش شده ،

الان دغدغه ، دغدغه نان هست و بس ، 


یه کار پر درآمد برابره با پیدا کردن همسر عالی ،

پیدا کردن موقعیت اجتماعی سیاسی فرهنگی خانوادگی عالی 


باور کنید حرفم رو  ، تا بیکاری نه خواستگار خوب پیدا میشه ،

که حتی اگه پیدا هم بشه منت خوب بودنش  رو میزاره سرت

که از وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدی تا الان چرا ارشد نخوندی

چرا سرکار نبودی اگه بودی چرا ماشین نداری ،

خواستگار رو که بی خیال بشیم ، موقعیت خانوادگی که افتضاحه ،

حتی آدم حسابت نمیکنن چون درآمد نداری یا درآمد خوب نداری ،

این اواخر به جایی رسیده بود که میگفتن بیا برو بجای پرستار مامان بزرگت بمون

همون حقوقش رو میدیم بهت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


اینهمه درس خوندیم و زحمت کشیدیم که در نهایت عاقبتمون بشه اون 


زندگی خیلی بی رحمه ، منم خیلی خسته 
آدما اصلا اونچیزی نبودن که انتظار داشتم ، خیلی ناامیدم 


حتی دیگه از پیدا کردن عشق هم تو زندگیم ناامید شدم