X
تبلیغات
آه و دم

انسانها

چهارشنبه 1 خرداد1392   16:55  ᙢѺᘉᗩ
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛


با آنکه تنهایند 

ولی از خود میگریزند 

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ 

پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .

غصه هم میگذرد

شنبه 28 اردیبهشت1392   21:39  ᙢѺᘉᗩ


نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.


"سهراب سپهری"

حقیقت

دوشنبه 23 اردیبهشت1392   23:34  ᙢѺᘉᗩ


مکالمه‌اى بين لئوناردو باف و دالايى‌لاما ...


لئوناردو باف يک پژوشگر دينى معروف در برزيل است. متن زير، نوشته اوست:


در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود و دالايى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم: عالى جناب، بهترين دين کدام است؟


خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند.»


دالايى‌لاما کمى درنگ کرد، لب...خندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:


«بهترين دين، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»


من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم:


آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟


او پاسخ داد:


«هر چيز که شما را دل‌رحم‌تر، فهميده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئوليت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.

دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»


من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه او انديشيدم. به نظر من پيامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنين است:


دوست من! اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى و يا اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى، براى من اهميت ندارد. آنچه براى من اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.


به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.


قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فيزيک نيست. در روابط انسانى هم صادق است.


اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بينى


و اگر بدى کنى، بدى.


هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که براى ديگران نيز همان‌ها را آرزو کنى.


شاد بودن، هدف نيست. يک انتخاب است ...


((هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد ))


کاملا بدون شرح

یکشنبه 15 اردیبهشت1392   17:58  ᙢѺᘉᗩ

مادر

پنجشنبه 12 اردیبهشت1392   14:34  ᙢѺᘉᗩ

...

شنبه 7 اردیبهشت1392   19:47  ᙢѺᘉᗩ

من 


همین من ساده...


باور کن برای یکبار برخاستن هزار هزار بار فرو افتاده ام





سید علی صالحی

اخلاق نیک

سه شنبه 20 فروردین1392   19:15  ᙢѺᘉᗩ

دختر جوانی با مادرش نزد شیوانا آمدند.

مادر دختر گفت: 

"دخترم بسیار زیباست و وضع خانوادگی ما هم خوب و عالی است. پسر همسایه ما قرار بود به خواستگاری دخترم بیاید و به همین خاطر به بسیاری از خواستگارهای او جواب رد دادیم. اما هفته پیش باخبر شدیم که پسر همسایه به سراغ زنی شوهرمرده و زشت‌رو رفته است که دو بچه از شوهر قبلی‌اش دارد و وضع مادی‌اش اصلا خوب نیست و با او ازدواج کرده است. دخترم از این بابت بسیار غمگین و ناراحت شده است و می‌گوید چرا چنین اتفاقی افتاده است در حالی که از لحاظ منطقی همه چیز به نفع دختر من بوده است. 

هم زیبا بوده و هم مال و ثروت کافی داشته است؟"


شیوانا با تبسم گفت:


"جذابیت که به مال و ثروت نیست! جذابیت چیزی است که اگر وجود داشته باشد محبوب از فرسنگ‌ها راه دور شبانه و در بدترین شرایط، خودش را به آب و آتش می‌زند تا به دلبر و دلداده‌اش نزدیک‌تر شود.


زیبایی اصلا جذابیت نیست چون وقتی انسان مجذوب کسی شده باشد حتی اگر محبوبش به دلیل حادثه‌ای زیبایی‌اش را از دست بدهد باز کنار او می‌ماند.


جذابیت ثروت هم نیست چون وقتی برای کسی جذاب باشی حتی اگر پولی هم در بساط نداشته باشی باز برای آن فرد مهم نیست و او حاضر است تمام ثروتش را به تو بدهد تا کنار تو باشد.


دختر تو شاید زیبا و ثروتمند باشد اما مطمئنا برای آن پسر همسایه جذاب نبوده که فرد به ظاهر متفاوت‌تری را به او ترجیح داده است."


دختر جوان که این سخنان را شنید با خشم و عصبانیت فریاد زد و به پسر همسایه دشنام داد و با صدای بلند گفت: "او اگر شعور داشت فرق زباله و گل را می‌فهمید."


شیوانا با لبخند گفت: "شک ندارم پسر همسایه این خودبینی و فخرفروشی و دشنام‌گویی دختر تو را بارها دیده است و تک‌تک این رفتارها برای از بین بردن جذابیت یک انسان کفایت می‌کنند.


به نظرم به جای این‌که دنبال دلیل برای خواستنی نبودن، در بیرون خانه خود بگردید 

کمی به سمت خود نگاه کنید و در رفتارها و گفتارها و شیوه زندگی خود دنبال دلیل جذاب نبودن بگردید

...

چهارشنبه 7 فروردین1392   1:47  ᙢѺᘉᗩ


مردم شهری که همه در آن می لنگند


به کسی که راست راه می رود می خندند 

آي اول الفبا

دوشنبه 5 فروردین1392   2:12  ᙢѺᘉᗩ
صغرا خانوم خوب می دانست بهترین تهدید برای ما بچه‌های تنها رها شده ازده صبح تا ده شب،

 این است که چادر مشکیش را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیندازد سرش و بگوید من رفتم.

 همین کافی بود که ما به گریه بیفتیم، گوشه چادرش را بگیریم که تورو خدا نرو. 

بعد فرق نمی‌کرد کدام یکیمان چادرش را گرفته بود، آن یکی می‌دوید می‌رفت سراغ کفش‌هایش.

 کفش‌های صغرا خانوم روزی چند بار قايم می‌شد: 

زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفلش خراب بود. 

حالا محال بود ما را بگذارد برود ولی همین که برای چند لحظه باورمان می‌شد رفتنی است 

و همین که نمی‌رفت و کفش‌ها را از زیر بالشت می‌کشید بیرون و قربان صدقه‌مان می‌رفت

 داستان گریه‌دار خوش‌پایان ما بود. 

فکر می‌کردیم ما نگهش داشته‌ایم. 

فکر می‌کردیم کفش‌ها ما را نجات داده‌اند. 

‏بعدها خيلی پیش مي‌آمد که کفش‌های مهمان محبوبمان را قايم کردیم، 

کفش آدم‌هایی که دوست داشتیم بمانند! 

آدم‌هایی که یک بار و دوبار مهربان می پرسیدند کفش‌ها کجاست! 

آدم‌هایی که قول می‌دادند زود برگردند! 

آدمهایی ‏که به بابا اصرار می‌کردند که نه،نه، خودش می‌دهد، دختر بزرگ عاقلی است، 

خودش الان می‌رود کفش‌ها را می‌آورد. 

بعد وقتی کفش‌ها را آرام از پشت در می‌کشیدیم بیرون، کسی مهربان نبود، 

کسی قربان ما نمی‌رفت، کسی از رفتن پشیمان نمی‌شد. 

یک جايی ما این واقعیت را فهمیدیم که صغرا خانوم رفتنی نیست، خودش رفتنی نیست، 

کفش‌ها هیچ کاره‌اند. از یک روزی به بعد که تاریخش جايی ثبت نشده ومن هم یادم نیست، 

ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هرکس رفت خداحافظی کردیم. 

از یک جايی به بعد پیش دستی کردیم. 

وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پایش جفت کردیم در را که بستیم 

بعد اگر گریه‌مان گرفته بود گریه کردیم 

یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم، 

خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتنش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. 

از یک جايی به بعد کبود هم نشدیم. بعد رفتن در را بستیم و رفتیم سراغ ظرف‌ها، 

ازتوی آشپزخانه داد زدیم هرچی ظرف هست بیار. 


‏ما این‌طور آدم‌هایی شدیم. خيلی سال پیش این درس‌ها راخواندیم. 

برنگردی ازالفبا شروع کنی.


بهناز مترجم

سایت رهپو

برگرفته از: ويژه‌نامه داستان ، خردنامه همشهري؛ شماره 61؛ آبان 1389؛ صفحه‌ي 189

بهارانه

جمعه 2 فروردین1392   20:52  ᙢѺᘉᗩ


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک


شاخه های شسته، باران خورده، پاک


آسمان آبی و ابر سپيد


برگهای سبز بيد


عطر نرگس، رقص باد


نغمه و بانگ پرستوهای شاد


خلوت گرم کبوترهای مست


نرم نرمک ميرسد اينک بهار


خوش بحال روزگار …


خوش بحال چشمه ها و دشتها


خوش بحال دانه ها و سبزه ها


خوش بحال غنچه های نيمه باز


خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز


خوش بحال جان لبريز از شراب


خوش بحال آفتاب …


ای دل من، گرچه در اين روزگار


جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام


بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام


نقل و سبزه در ميان سفره نيست


جامت از آن می كه می‌بايد تهی است


ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم


ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب


ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …


گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ


هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …


فریدون مشیری

...

یکشنبه 20 اسفند1391   23:18  ᙢѺᘉᗩ
خیلی خلاصه 


مطلب قبلی رو پاک کردم 


چون سهراب می گه 


زندگی رسم خوشایندی است 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ 

پرشی دارد اندازه عشق 

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود 

زندگی جذبه دستی است که می چیند 

.

.

هر کجا هستم باشم 

آسمان مال من است 

پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است 

چه اهمیت دارد 

گاه اگر می رویند 

قارچ های غربت ؟

..............

خلاصه 

کمی صبر 

کمی زیبا نگریستن 

عیدتون هم مبارک 

چلچلی

شنبه 19 اسفند1391   22:28  ᙢѺᘉᗩ
 

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.

پای در پای آفتابی بی مصرف

که پیمانه می کنم

با پیمانه روزهای خویش ،که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.

من آن مفهوم

مجــّرد را می جویم.

پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.

افسانه های سرگردانیت


 این قلب در به در!

به پایان خویش نزدیک میشود.

بیهوده مرگ

به تهدید

چشم می دراند.

ما به حقیقت ساعت ها

شهادت نداده ایم

جز به گونه این رنجها

که از عشق های رنگین آدمیان

به نصیب برده ایم

چونان خاطره ئی هر یک

در میان نهاده

از نیش خنجری

با درختی.

***

با این همه از یاد مبر

که ما

من وتو

انسان را

رعایت کرده ایم.

***

درباران وبه شب

به زیر دو گوش ما

در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما

روسبیان

به اعلام

حضور خویش

آهنگ های قدیمی را

با سوت

میزنند.

(در برابر کدامین حادثه
آیا
انسان را
دیده ای
با عرق شرم
بر جبینش؟)

***

آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی

توان خرید،

مرا

دریغا دریغ

هنگامی که به کیمیای عشق

احساس نیاز

می افتد

همه آن دم است .

همه آن دم است .


***

قلبم را در مجری  کهنه ئی

پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه ئش

نیست.

از مهتابی

به کوچه تاریک

خم می شوم

وبه جای همه نومیدان

میگریم.


آه

من


حرام شده ام!


***

با این همه

ای قلب در به در!

از یاد مبر

که ما

من وتو

عشق را رعایت کرده ایم،

از یاد مبر

که ما

من و تو

انسان را

رعایت کرده ایم،

خود اگر شاهکار خدابود

یا نبود.

 

احمد شاملو


برچسب‌ها: شعر, احمدشاملو

چند سخن قابل تامل

شنبه 19 اسفند1391   17:19  ᙢѺᘉᗩ
 

غيبت از زنا بدتر است زيرا كه زناكار توبه مي‌كند و خدا توبه‌اش را قبول مي‌كند و

غيبت كننده توبه‌اش قبول نيست تا آن شخص را حلال كند.

 

هر كه در ميان سخن برادر مسلمان خود سخن بگويد

چنان است كه خدشه و خراشي در روي او كرده است.

 

هر كه گناهي از كسي بشنود و آن را فاش كند چنان است كه خود كرده باشد.

 

بهترين شما كسي است كه نسبت به زنان و دخترانش بهتر باشد.

(زيرا آنها روح لطيفي دارند و با مسائل به صورت احساسي و عاطفي برخورد مي‌كنند.)

 

براي گناه يك فرد، همين مقدار كافي است كه حقوق (همسر خود را) پايمال كند

 

حضرت محمد

منبع :ره پو (بانک سخنان بزرگان)

سخن روز

شنبه 19 اسفند1391   16:49  ᙢѺᘉᗩ
 

اصلاح ميان مردم، از عموم نماز و روزه برتر است.

  ((حضرت محمد (ص)))

 

منبع : رهپو

کمی ساده و خودمانی

یکشنبه 22 بهمن1391   19:24  ᙢѺᘉᗩ
 

داشتم یه جاده خاکی رو پیاده طی میکردم

یاد راه زندگی افتادم

که چقدر دارم غر میزنم که چرا جاده خاکی هست و چرا بارم سنگینه

چرا اینجوره چرا اونجوره

کمی تحمل سختی هم بخدا خوبه

انقدر به این و اون و خودم گفتم خسته ام

که حس میکنم خیلی زیاد خسته ام

ولی نیستم که

تحمل تلخی های آدمها و سختی های راه برای رسیدن به نتیجه و هدف

همون کار درستیه که باید انجام بدیم

یروزی استاد گفت : بار رو به تنهایی بر دوش کشیدم و از هیچکس کمک نخواستم

کمی هم شبیه استاد باش

کمی هم به حرفهاش گوش بده

کمی تحمل کنیم

 

آدمها

یکشنبه 22 بهمن1391   19:19  ᙢѺᘉᗩ

ادمها چه موجوداتی دلگیری هستند

وقتی سوزنشان را نخ میکنی

تا برایت دروغ ببافند ...

چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی

و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند

و بد هایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

و درد هایت را که میشنوند

خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند

از آدم ها دلگیرم

وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است

همین که گیرت بیاورند

تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند

به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند

تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند

و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند

که تو را گواه میگیرند

ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :

این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام

از آدم ها عجیب دلگیرم

از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند

و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی

و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند

خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی

دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...

تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست

از آدم ها دلگیرم

که گرم میبوسند و دعوت میکنند

سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ....

دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری

دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان را

آن مسافر آخر قصه حساب میکنند ...

هومن شریفی

قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت‌گری

سه شنبه 10 بهمن1391   13:17  ᙢѺᘉᗩ

 

در روزگاران قدیم ، مردم چین و روم، در نقاشی و نگارگری شهرت جهانی داشتند

و هر کدام هنرمندان خودرا از دیگری برتر می دانستند .
 
                           چینیان گفتند:ما نقاشتر       رومیان گفتند ما را کر و فر
 
تا اینکه سلطان هر دو قوم آنها را طلبید

و گفت: می خواهم شما را بیازمایم تا دریابم که کدامیک هنرمندترهستید.

در آنجا دو کاخ روبروی هم وجود داشت

شاه پیشنهاد کرد که هنرمندان رومی وارد یکی از دوکاخ گردندو در را به روی خود ببندند.

و هنرمندان چینی هم در کاخ دیگر، سپس این دو گروه بدون اطلاع از کار همدیگر ،

هنرنگاری خود را به نمایش بگذارند.

هنرمندان چینی هر روز وسایل و امکانات و رنگهای مختلف از شاه می طلبیدند

و شاه دستور میداد تا آنچه لازم دارند در اختیارشان گذاشته شود.

ولی هنرمندان رومی هیچگونه رنگ و وسیله و ابزاری نخواستند.

هنرمندان چینی نگارها و نقشهای گوناگون و چشمگیر بر دیوارهای کاخ ترسیم کردند .

ولی هنرمندان رومی از صبح تا شب فقط به صیقل دادن و صاف و پاک کردن سنگهای دیوار پرداختند.

 به طوری که همه کاخ همانند آینه ای شد که عکس هر چیزی در آن دیده می شد.
 
                     چینیان صد رنگ از شه خواستند     پس خزینه باز کرد آن ارجمند
 
                        هر صباحی از خزینه رنگها       چینیان را راتبه بود و عطا
 
                   رومیان گفتند: نی نقش ونه رنگ     در خور آید کار را جز دفع زنگ
 
                     در فرو بستند و صیقل می زدند      همچو گردون ساده و صافی شدند
 
            از دو صد رنگی به بی رنگی رهی است    رنگ چون ابر است و بی رنگی مهی است


 
 روز موعود فرا رسید.

شاه و کارشناسان برای دیدن هنرنمائیهای رومیان و چینیها به سوی دو کاخ روانه شدند .

نخست به کاخ چینی ها وارد شدند. از نگارهای هنرمندان چینی شگفت زده شدند و آن را ستودند.

سپس وارد کاخ رومیان شدند. شاه و همراهان دیدندهمه شکلها و نقشهای چینیان در کاخ اول ،

درآینه سنگهای صیقل زده کاخ رومیان زیباتر از خود آن نگارها دیده میشود.
 
                هر چه اینجا بود، آنجا به نمود     دیده را از دیده خانه می ربود.
 
و در این مسابقه هوش و آزمون، هنرمندان رومی برنده شدند.
 
پس ای برادر ، غافل از صفای دل مباش! دلی که از رسوبات گناه و آلودگی صیقل زده میشود.

آینه می گردد، و حقیقت راستین در آن منعکس می شود

اهل صیقل رسته اند از بو و رنگ          هر دمی بینند خوبی ، بی درن

نقش و قشر علم را بگذاشتند                رایت علم الیقین افراشتند

کس نیابد بر دل ایشان ظفر                  چون صدف گشتند ایشان پر گهر
 
آن صفای آینه وصف دل است                صورت بی منتها را قابل است

 

منبع : انجمن فرزانگان دامغان


یکشنبه 8 بهمن1391   7:14  ᙢѺᘉᗩ
تو ولایت ِمختومقلی

وقتی می خوان اسبای وحشی رُ رام کنن

بعضی از اونا

خودشون ُزمین می زنن

نفسشون ُتو سینه نگه می دارن

تا بمیرن

می میرن اما

اسیر ِزین ُیراق ِآدما نمی شن

اما خود ِآدما

هنوز رو خِشت نیفتاده

می رَن زیر ِزین ُیراق ِپدرا و ُپدرخونده ها

 

یغما گلرویی


برچسب‌ها: شعر, یغماگلرویی

یکشنبه 8 بهمن1391   2:7  ᙢѺᘉᗩ
آخ که چه حالی داره !

چِش به راهِت باشم ،

بارون بیاد ،

تو نیای و من

خیسِ خیس

تمومِ اون خیابونِ طولُ درازِ بیمغازه رُ

پیاده گَز کنم ،

خودمُ به خونه برسونمُ

از گِلُ شِلِ روی کفشام

بفهمم که چقدر دوسِت دارم !

آخ که چه حالی داره !

چِش به راهِت باشم ،

بارون بیاد ،

تو هَم بیای و من

دست تو دستِ تو

تمومِ اون خیابونِ طولُ درازِ بیمغازه رُ

پیاده گَز کنم ،

بعد خودمونُ به نیمکتِ پارکِ پَرتِ بَرِ اتوبانْ برسونیمُ

تو از برقِ توی چشامْ

بفهمی که چقدر دوسِت دارم !

آخ که چه حالی داره !

همین خیالا ،

همین آرزوها ،

همین خوشْباوَریا ،

همین اومدْ نیومد کردنا...

زندگیْ دلْدلِ همین همینهاس


یغما گلرویی


برچسب‌ها: شعر, یغماگلرویی

اختیار

شنبه 7 بهمن1391   17:51  ᙢѺᘉᗩ
 

بدجور مانده ام میان خودم و خودم

میگویند حرکت از تو برکت از خدا

میگویم حرکت من هم خواست خدا بوده است و

حرکت نکردنم هم باز خواست اوست

مانده ام میان جبر و اختیار

که راه را به خود میروم

یا

حلقه ای در گردنم افکنده دوست / می کشد آنجا که خاطر خواه اوست

یا

نرفتنم هم به خود است

یا اوست که راه نمیدهد و من همچنان مانده  در تاریکی و سیاهی اندرون خودم

انسانها به دنبال نور هستند

اندکی از آنرا که درون تو ببینند به سمتت می آیند

نورت را که از دست می دهی میروند

کسی نیست

کسی نیامده

کسی نمی آید

انسان موجود تنهایی ست

حس غربتی که دارد

نمی دانم

فکر کنم حس کاذبی ست

خسته ام  از ماندن هایم / از رفتنهایم / از خودم / از انتخابهایم /

نه قصد ماندن دارم / نه قصد رفتن / تصمیم گرفتن را هم مدتهاست گذاشته ام کنار

تا تو چه بخواهی ،

ها ؟

تصمیها را که گرفتی

خبرم کن

نشسته ام زیر درخت انجیر منتظرت ، کافیست نشانه ای بفرستی

حواسم جمع جمع است باور کن ، نه باز مثل بار قبل نیست

که انقدر غرق بازی بودم که مجبور شدی رعد و برق را بفرستی تا به خاک سیاه بنشینم

تا بفهمم بازی تمام شده و وقت رفتن است

میدانی

تصمیم ها را تو بگیر

بازی ها را من میکنم

میدانی که بازیگر خوبی هستم برایت

کارگردان خوبی هست

آخر نمایش که شد ، من میمانم و خاطره عمری که داستانش رو تو نوشتی پپ

شاید هم یادم نماند ، اینبار که بدنیا آمدم یادم نبود ،

یا من بازی کردنم تکراریست یا تو داستانهایت

می دانی ، مدتهاست دنبال نقطه میگردم

سطر سطر جهانی را که گفتی صحن بازی منست

حواست نبود که

بازی میکردم ولی بدنبال نقطه ای بودم

پیدا اگر کردم

میگذارم انتهای یکی از جمله های نانوشته یا ناتمامت

و بعدش مینوسم پایان

هنوز کاسه ی صبرم لبریز نشده

فقط خسته ام

خسته

خسته از بازی کردن انتخاب های تو