تبليغاتX
دختر ایرانی


دختر ایرانی

عاشقی احوال غریبیست 

مخصوصا برای من ، که لحظه ای دوری از عشقم برام مثل مرگ میمونه 

وقتی نیستی نه میلی به غذا خوردن دارم نه نوشتن نه راه رفتن و نه نشستن ، 

میلی به هیچ چیزی ندارم دلم میخواد فقط سرم رو بزارم روی زمین و بمیرم 

واقعا سخت و دردناکه نبودنت 

باورکن دارم دیوانه میشم 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:48 توسط منا ◔◡◔| |

 

نقل از يه شاعر...:

 


دخترك برگشت

 


چه بزرگ شده بود

 


پرسيدم : پس كبريتهايت كو؟

 


پوزخندي زد!

 


گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد...

 


گفتم: ميخواهم امشب

 


با كبريتهاي تو ، اين سرزمين را به آتش بكشم!!

 


دخترك نگاهي انداخت ، تنم لرزيد...

 


گفت : كبريتهايم را نخريدند!

 


سالهاست تن مي فروشم!

 


مي خري؟؟؟!!!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:47 توسط منا ◔◡◔| |


وقتی مشکلات بروز می کنند اتفاقی که گهگاه می افتد


وقتی جاده ای که در آن ره می سپاری همه اش سربالا به نظر می رسد


وقتی پولت کم و بدهیهایت زیاد است


و می خواهی لبخند بزنی اما آه می کشی


وقتی غم و غصه و فشار می خواهد تو را به زیر بکشد


اگر لازم است کمی بیاسای, اما تسلیم نشو


زندگی پر از فراز و نشیب است


و این مطلبی است که همه ما گهگاه با آن روبرو می شویم


چه بسیار کسانی که شکست می خورند


در حالی که با کمی مداومت می توانستند پیروز شوند


تسلیم نشو هر چند سرعت گامت کُند به نظر می رسد


شاید باری دیگر به موفقیت برسی


موفقیت همان شکست واژگون است


رنگ نقره ای ابرهای تردید


و تو هرگز نمی دانی که چقدر نزدیک شده ای


شاید وقتی دور می نماید در نزدیکی تو باشد


از این رو به مبارزه ادامه بده وقتی سهمگین ترین ضربه را دریافت می کنی


وقتی همه چیز بد و خراب به نظر میرسد است که باید تسلیم نشوی

 

دوستان تحت هیچ شرایطی ناامید و شکست خورده نشویم شاید موفقیت قدمی با ما فاصله داشته باشد...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 23:56 توسط منا ◔◡◔| |

بدون شرح.....

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:32 توسط منا ◔◡◔| |

 

 

 

 

.....که از راست نرنجیم ، ولی 

 

 

 

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 15:56 توسط منا ◔◡◔| |


در "اندرز نامه بزرگان زرتشتی"درباری زن آمده است:


« زنان را گرامی دارید.


به زنان ستم مکنید.


زندگی را بر زن و فرزند آسان کنید.


اگر زنی را بگریانی سرانجام روزگار گریانت کند.


پیمانت را با زن مشکن تا پیمانت شکسته نشود.


آبروی زن را مریز تا روزگار آبرویت را مریزد.


به خواسته ی زن دست میاز تا خواسته ات به باد نرود.


آشیانه ی زن را به هم مزن تا آشیانه ات ویران نگردد.


زن را میازار تا روزگار آزارت ندهد.


ای مرد با زن به نرمی و خوبی رفتار کن ولی فرمانبر و برده ی زن مشو تا سبک نشوی.


ای زن با مرد در همه ی کارها شرکت کن اما کنیز مرد و بازیچه ی هوس های او مشو.


ای زن خودت را بشناس و بر خود ارج بنه و هرگز برده ی پول و گوهر و شکوه و خودنمایی مشو.


ارج مادر و همسر بودن برای تو بالاترین ارجهاست.


زن سرچشمه ی خوشی و شادی و سازندگی زندگی ست.


مردی که به زن خود مهر می ورزد به خداوند و به زیبایی مهر ورزیده است.


کسی که بی همسر و جفت زندگی کند گناه کاری است که گناهش جز با زناشویی شسته نشود.


پرشکوه ترین و ارجمند ترین کارها پیوند زناشویی است.


زناشویی که با چشم داشت به خواسته و پول و پایگاه باشد پایان خوشی ندارد.


 پایه ی زناشویی باید تنها بر مهر و زندگانی همسری و زادن فرزند و بار آوردن آن استوار باشد.


فزون تر از تن زن دل و جان و روان او را دریابید و بر آن ارج نهید.


با روسپیگری (فحشا) بستیزید .


زن آبستن را گرامی دارید و میازارید».


نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:45 توسط منا ◔◡◔| |


داستان زیر ، درباره آنچه بی فکرانه انتخاب می کنیم ، بسیار آموزنده است .


روزی گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد . 


گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پرفراز و نشیبی برای خود باز کرد . 


روز بعد سگی که از آنجا می گذشت ، از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت 


مدتی بعد گوسفند راهنمای گله ؛ آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آنجا عبور کنند.


 مدتی بعد ، انسانها هم از همین راه استفاده کردند ،


می آمدند و می رفتند ، به راست و به چپ می پیچیدند ، بالا می رفتند و پایین می آمدند ،


 شکوه می کردند و آزار می دیدند و حق هم داشتند . 


اما هیچ کس سعی نکرد راه جدیدی باز کند .


مدتی بعد آن کوره راه خیابانی شد . 


حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین ، از پا می افتادند و مجبور بودند راهی را که 


می توانستند در سی دقیقه طی کنند سه ساعته بروند ،‌


مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود .


سالها گذشت و آن خیابان ، جاده اصلی یک روستا شد ، 


و بعد شد خیابان اصلی یک شهر . 


همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند ، مسیر بسیار بدی بود .


در همین حال ،جنگل پیر و خردمند می خندید 


و می دید که انسانها دوست دارند مانند کوران ، 


راهی را که قبلا باز شده ،‌طی کنند 


و هرگز از خود نپرسند آیا راه بهتری وجود دارد یانه.



پدران فرزندان نوه ها ، پائولوکوئلیو 

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:25 توسط منا ◔◡◔| |


دیوانه ام می كند ...



فكر اینكه .. 



زنده زنده .. 



نیمی از من را ..



از من جدا كنند...



لطفا ... 



تا زنده ام بــــــــــــــــــمان





نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:57 توسط منا ◔◡◔| |


یـَـوآشَــکــی دوسَـــم داشتِــه بــآش




آدَم هــآےِِ دُنــیـاے مان




چِشــمِ دیدَن عِشقِمــآن را




نـَـدآرَنـد




نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:52 توسط منا ◔◡◔| |

طلسم شعر آقای عبدالملکیان هم شکسته شد  بلاخره 


الان چند روزه که میخوام این شعرش رو بنویسم تو وبلاگم 


یبار سیستمم هنگید یبارش موس خراب شد ، دو روز بدون موس بودم و 


امروزم که هم سیستمم درست شد و هم موس گرفتم 


نتم قطع شد یهو ، تازه یبارش هم بلاگفا کلا هنگیده بود 


ولی خوب از اونجایی که من منا هستم 


با همه ی این احوالات 


بلاخره این شعر رو گذاشتم 

 

اوه راستی برای تو بود این شعر

همین شعر پایین این پست رو میگم 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 2:39 توسط منا ◔◡◔| |

Design By : Mihantheme